X
تبلیغات
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...؟

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...؟

تقدیم به او که در سفر است..دور است...مغرور است و حرفهای ساده ی قلب مرا نمی داند.



هیچ سالی نتوانست برای تولدم کاری بکند... هیچ وقت...


 امسال ثابت کرد که هرگز هم نمی تواند...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت23:36توسط تحفه خانوم | |

ازدواج مثل هندوانه ی در بسته است...


مهم نیست  به شرط چاقو بهایش را پرداخته باشی یا به انتخاب خودت....


 حسرتش را می کشی ...و دورش میریزی .....اگر تو زرد از آب در آید 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت2:41توسط تحفه خانوم | |

در اين روزهاي نمناك استوايي...


در اين شهر نا أشناي خالي از اكسيژ ن 


در ميان اين خانه هاي سرد و غريب


در كنار مردم دور و غريبه


با وجود اين همه سرسبزي...


باز هم تنهايم...


تنهايي چيزي نيست كه بتوان براي كسي تعريف كرد...


تنهايي چيزي نيست كه كسي حتي از دور نگاهش كند...


در تنهايي فقط تنهايي...


و در شرق...


در اين روزهاي مرطوب و شبهاي باراني...


در اين باران بي احساس طولاني...


هميشه اين حس با تو هست...


كه تنهايي....


كه در تنهايي خود تنهايي...


دل تنگي چيزي نيست كه با گذر زمان و سبقت لحظه ها حل شود.


دل تنگي را با صبر و تامل هم نميتوان از يادها برد..


دل تنگي و تنهايي احساسي است كه در شرق هميشه همراه أدمي است..


و من در اين تاريكي...


در اين بي هوايي...و دل تنگي...


در اين تكرار ملال اور عادت ها...


در اين روزهاي سخت و پر ركود..


دل به دو چشم سياه بسته ام اين روزها...


دل به دو چشم سياه اشنا بسته ام اين روزها...


در اين روزهاي سرد پاييزي كه از پاييز هم نشاني نيست..


در اين تكرار پرتكرار استوايي...


دل به دو  چشم سياه و دست پر مهر و يك صورت اشنا بسته ام...


دل به يك واژه ي ساده ي چهار حرفي...


در اين قحطي هم دردي...


در اين خشكسالي جانكاه احساس...


من  نگاهم به سمت خانه ايست كه بر سردرش چهار قل كوبيده باشند...


نه مثل يك نوستالژی  چند ده ساله...


من   نگاهم به سمت خانه ايست كه بر سردرش ايمان و ارزش كوبيده باشند..


مثل يك اعتقاد هزار و  چند صد ساله...


من چشم به استشمام مجاني عطري اشنا...


و گوش به يك كلام بي منت ايراني دارم...

 

يك واژه ي ساده ي چهار حرفي...


دلم براي كسي تنگ است..


براي يك زيبا...


در ميان اين همه زشتي...


براي دو چشم سياه اريايي...


براي لحظه اي اطمينان...


براي ساعتي هم صحبتي كه نه!براي اندكي همزباني...


براي پاكي و اعتقاد...


براي صميميت


براي عشق

 

براي معصوميت...


براي يك واژه ي ساده ي چهار حرفي...


و يك جفت  چشم سياه...


دلم براي يك دنيا  واژه و مفهوم تنگ است...


دلم براي چيزهايي كه گم كردم...


و براي عشق هايي كه جايشان گذاشتم...


دلم براي خانه اي تنگ است كه اينه و قران به خود ديده باشد...


كه بر سفره ي ان نان و نمك احترام داشته باشد...


دلم براي وفا...


براي تعهد...براي يك دوستي با قدمت....


دلم براي اصالت تنگ است...


و خداي را سپاس كه در ميان اين همه دل تنگي...


تو يك جفت چشم سياه راستگو داري...


و دستاني مهربان...


و يك دنيا اصالت كه هميشه همراه تو هست...


و يك خانه ي پاك و پرقداست با  چهار قل و  اينه و قران روي طاقچه داريد...


خداي را  سپاس كه در كلام امروزيت هنوز اندكي صداقت داري...


يك اعتقاد سبز و سفره اي پر بركت داريد....


يك سادگي بي انتها...و يك قربت دل اشنا داريد...


و يك  واژه ي ساده ي چهار حرفي 


يعني يك سلام بي مدعا داريد....


و خداي را  سپاس كه در ميان اين همه  دل تنگي...


تو با تمام زيباييت هستي...


خداي را  سپاس كه هستي


 و وجودت گرماي دلنشين سرزمينم را هنوز به من ياداوري 


ميكند....

خداي را  سپاس كه هستي 


و اوازهاي شرقي ات را هنوز فراموش نكرده اي...


خداي را  سپاس كه ميان اين همه دل تنگي


 نگاه اشنايت..


چشمهاي سياهت...


صورت كوچك و دستهاي مهربانت... 


شادي هاي سترگ زندگي من هستند...


و خداي را  سپاس كه او مارا ساخت و ما خورا نساختيم...


كه او مارا خواست و ما خود را نخواستيم..


كه اسمان ابي او لبريز نگاه ما بود و ما در خود نظري نكرديم...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت8:15توسط تحفه خانوم | |

سکوت من امشب لهجه ی نگاشتن دارد باز...

 مطرب نگاه من حرفهایی برای گفتن ساز کرده..

حرفهایی هست که گفته نمی شوند...

حرفهایی نیز که از گفتنش غافل می شوند...

شاید کسالت روزها و شبهای طولانی نطق انشای مرا کورانده...

دلم برای کسی تنگ است..

برای کسانی...

برای تو که نامت در جهانم بلند است...

برای تو که رنگ مهتابی چهره ات دلم را در هم می فشارد...

برای تو که جز تو کسی این حرفهای مرا نمی فهمد...

که جز تو کسی مرا نمی فهمد...

برای تو که دستهایت پاک و رهایی بخش است...

برای تو که دلی به نازکی خواب نوزادی داری...

برای تو که هر شب خسته برمی گردیی...

برای تو که قامتت سایه سار امید من است...

برای تو که خوابت زیاد است...

برای تو که پنجاه جفت کفش در خانه داری...

برای تو که شغلت مهربانی است...

برای تو که دلرحم و مهربانی...

برای تو که خودخواهی هایت گاها مغز استخوانم را می سوزاند...

برای تو که بزرگترم بودی و در حقم بزرگی کرده ای..

برای تو که پر رمز و رازی...

و همیشه حرفهایی برای نگفتن داری...

برای تو که چشمانت را عاشقم...

و دستانت را پر سپاس...

برای تو که در نبودت همه جای خانه بوی تو می دهد...

برای تو که تصویر صورتت از خاطرم پاک نمی شود...

قصدم اطاله و پر مغزی نیست...

برایت قلم فرسایی نمی کنم که تحسینم کرده باشی...

خواستم بگویم:

وقتی تو نیستی...

جای تو خالیست....


+نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت2:10توسط تحفه خانوم | |

من چهره ای دارم به سپیدی مهتاب....

چشمانی بسیار کوچک و سیاه...

گونه هایی دارم برجسته و

دماغی خوش فرم...

من موهایی دارم به سیاهی دنیا،که قاب صورتم شده...

و دستانی دارم کشیده و ظریف

و ناخن هایی صدفوار...و زیبا...

.............................................

تو لبهایی داری که هرگز به ستایش من گشوده نمی شوند....

و چشمهایی که مرا کمتر میبینند...


+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت21:11توسط تحفه خانوم | |

باورت دارم مهربانم...

می شناسمت....

که از جنس وفایی...

و 

مردانه ایستاده ای پای باورهای من...


+نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت23:8توسط تحفه خانوم | |


آنقدر آزارم می دهی که...

نمی فهمی چه می کنی...


به غمگین کردنم ادامه بده...

همین روزها مردنم را خبر می شنوی....

بمیرم شاید مرا ببینی..!

شاید...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت23:32توسط تحفه خانوم | |

ما  کور شدیم...

این فاصله ها که تو مسبب آنی، صبح بینایی هرروزمان را سوزانده...

ما کور شدیم....

تو کوری...من  نیز کورم...

تو کور ه خوبیهای منی...

بی شک...

تو کور ه صبر و متانتم شدی...

و چشم دیدار وفا و پاکیم را نداری...

و من...

کور ه مرد م....

کوره مردهای این دنیا...

کور ه هر چیزی به غیر  از تو!


+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت20:32توسط تحفه خانوم | |

سلام

حال من خوب است...



روبه رویم آینه ایست 


که خود را در آن شناخته ام...


در دستانم شانه ایست 


و در دلم ...


در دلم چشمانیست سیاه...


که شبیه بیشعوری های گاه و بی گاه من است...


حال من خوب است...


روبه روی آینه ایستاده ام...


در درون آیینه دختریست که از ظهر آدینه بیزار است...


و در دستانش هنوز حلقه ای با نگین آبی توهم می کند...


چشمان سیاه من دختر سفیدروی مهتاب گونی در آینه  یافته است...


چشمان سیاه من 


زیبایی های خاک گرفته ی جسم دختری را از درون آینه دید میزند....


چشمان سیاه من


 زیبایی های متروکه ی جسم دختری را از درون آینه دید میزند که


 مدتیست به انتظار کسی دست به صورت نبرده است...


چشمانش رنگ حسرت...


نگاهش رو به شرق...


و لبهایش زمزمه ی دلتنگی می کند هر دم...


حال من خوب است...


گاها جمعه عصرها که می شود، بی تاب کسی می شوم  که نیست...


حال من خوب است...


هنوز یاد حلقه ای که دادی و پس گرفتی در ذهن من است...


کمی اگر شبیه هم نسلان خود باشم شاید ...


دوباره آن چشمهای سیاه در دلم پدیدار شوند...


چشمانی که شبیه بی شعوری های گاه و بی گاه من است...


و اگر روی زیادی بهش بدهی ناغافل به شک و تردیدها و بددلی ها و هذیان های مفت سرم چشمک می 



زند...


حال من خوب است...


روبه رویم آینه ایست 


در دستانم شانه ایست...


دست به سر می برم...


شانه به سر می کشم...


اولین شانه را از حرص نبودنت...


دومین شانه را از حرص ندیدنت...


و سومی را از حرص و حسرت نبودن و ندیدن زیبایی هایم می کشم...


نیستی که ببینی مرا...


که چه می کشم...


چهارمی را پر از درد برای بی کسی هایم می کشم...


پنجمی را از بیخ سر به یاد  دعواهایت می کشم...


ششمی را برای خودم به سبک عقده های خودم می کشم...


هفتمی اما تقصیر توست 


که با این همه عشقی که داشتی اما تنهایم گذاشتی...


یک بار که نه...بارها و بارها تنهایم گداشتی


 و شوخی نیست این همه تنهایی که تو برایم گذاشتی...


هشتمی را در خلسه ی عمیق خاطرات باهم بودنمان...


و مابقی را...


پر از درد و سردرد می کشم...


شانه به سر می کشم و ...


این روزها...


ریزش موهای سیاه بلندم را حسرت می کشم...


حال من خوب است این روزها


فقط اندکی مو لای شانه ام پیچیده...


به قدریست که جهانی را سیاه می کند...


+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت22:7توسط تحفه خانوم | |

مهر ماه 1387

در سالن بزرگ و غریب دانشگاه نشسته ام...

مدیر دانشکده سخنرانی می کند...

میان این همه دانشجو چهره ها همه قریب و  اما غریبه اند...

و من خیال دیگری توهم میکنم...

هنوز در حال و هوای مدرسه ام...

دهانم بوی صداقت می دهد امروز...

نگاه پاک من خبر از پرنده ای می دهد

 که تا چندی پس از این ،در حصار پوشش جدیدم فوت می کند.

چادر سیاه اجباری که دم در  سرم کردید ،چندان بی تابم نکرده...

من بی خبر از دنیای زشت دانشگاه...

برای آغاز یک دوره ی جدید تحصیلی خوشحالم....

آری ...امروز اولین روز دانشگاه من است...

برای تو اما همانجا،در همان سالن عریض و طویل دانشگاه که نشسته ام 

پیامک می دهم:

موافقی اولین روز دانشگاه رو بپیچونم؟

و با تو اولین روز دانشگاه را آغاز می کنم....

آغازی سبز به تلخی 3 سال و اندی تجربه ی دانشگاه رفتن من..

....................................................

دی ماه 1390

به در دانشگاه که میرسم،

توبره ی خستگی های 4 ساله ام را روی سکوی جلوی در خفیفا پرتاب می کنم...

دلم پر از چرک و خون است...

چرک و خون و نفرت...

جز بدی چیزی از شما سیاه پوشان و سیاه ریشان ندیدم...

دلم از جهل و خودخواهی هایتان به هم می خورد...

دهانم بوی ناسزا می دهد...

با روح بکر و پرصداقتم چه کردید؟

تن هایتان بوی ریا می دهد...

مرگ بر شما دوستان...

به در دانشگاه میرسم

  توبره ی خستگی های 4 ساله ام را روی سکوی جلوی در خفیفا پرتاب می کنم...

چادری که با نفرت بر سرم انداختید را ...در می آورم 

مثل یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند

 این جامه ی سیاه که به دورم پیچیده اید...

بار درد  و بغض و نفرت 3 سال و نیمه ام....

بار بدی هایی که از شما دیدم...

بار سخت بدترین روزهای زندگی ام... 

بر روی آن  سنگینی می کند...

به یاد می آورم...

فرزند 3 سال و نیمه ی پند و اندرزها و نگاه خود پرستتان را 

که از روز اول در دامنم گذاشتید...

 این روزها به اندازه ی دیو دوسر قد کشیده در کمین خونتان نشسته...

هیچ کس مثل خودتان نمی توانست اینگونه از بن تیشه به ریشه ی شما بزند....

با فکر پاک و احساس درست من چه کردید؟

همان یک سر سوزن دین و ایمانم را هم شما با دینداریتان دزدیدید.

باورم را چپاول کردید...

و در کنار شما بسی روزهای شاد جوانی ام ناشاد شد...

قسم به تار موهای من که گاهی بی غرض از پیشانی ام پیداست،

قسم به تار موهای من که در نگاه هرز تو معصیت است...

باور کن هرزگی در نگاه و فکر و ایمان توست...

باور کن که من با همان معصیت که تو می گویی هزار بار پاک ترم از تو 

از تو که یک شبه از بیم ترشیده شدن به اولین خواستگارت بله می گویی

 و عقد می شوی

و یکشبه زیر چادر از خواستگار دیروز و شوهر امروزت حامله می شوی...

تن تو آبستن عقده است...

تن تو آبستن عقده است و هر روز برای شوهر پیدا کردن استخاره می کنی...

تن من اما در بکارت عشق مردی به سر میبرد...

 که 4 سال در وفای او حتی از راه دور هم خطا نکرد...

تن من از همان اول که دیدمت باکره بود....

تن تو از روز اول آبستن کج خیالی های تو بود...

تن من  اما هر روز به واسطه ی نگاه تو ننگین می شد

 و اما فاحشگی های فکر تو هر روز صدقه سر موهای پشت لب و ابرو هایت مثلا پاک می شد.

من دخترم...

دختری که در آستانه ی جوانی عاشق شد...

من دخترم ...

یک دختر معمولی...

که به پای عشق ایستاد...

اما  سر بلند نکرد تا نگاه مرد دیگری را حتی ببیند...

و من دخترم

دختری که هرزگی های تو را وقتی چادرت را برای سوژه ات باز می کردی دیده بود...

دختری که در مترو تو را با پسرها دیده بود...

که چادرت را روی صندلی کنار نصیحت های خواهرانه ات به او جا گذاشته بودی...

دختری تو را دیده بود...

 که جانمازهایت را هر روز ....

وقت ناهار ...

برای او که نمازش را مرتب نمی خواند آب می کشیدی....

 و شب ها وقت خواب...

 با غریبه ای که نمی شناختی اس ام اس های زشت می زدید...

من دخترم...

دختری که تو را دیده...

دختری که تو را هر جایی دیده...

تو را شناخته...

دختری که مرد و زنتان را خوب شناخته...

دختری که خیانتهایتان را به شوهر هایتان نا خواسته کشیک کشیده...

دختری که معنای لاس زدن را با شما شناخته...

دختری که میان نماز ها و سفر ه ها و نذر و احسان هایتان....

 با نمایشگاههای اتومبیل های مدل بالای عباس آباد که در آنجا ول می گردید...

 ارتباطی ندیده...

شما دروغ می گویید...

همه تان...

استثنا ندارید...

شما دروغ می گویید...

به دروغ گویی خو کردید...

شما ریا کارید...

شما برای مردها یکدیگر را می فروشید...

شما با دوست پسرهای دوستتان روی هم میریزید...

مردها و پسر هایتان چه راحت زن صیغه می کنند

 در حالی که شما عشق صیغه نخوانده ی مرا با تنها مرد زندگیم زیر سوال می برید...؟



وارد حیاط دانشکده می شوم...


در و دیوار این حیاط هم دلم را به میزند...


امروز آخرین روز دانشگاه من است...


و من خوشحالم...

...هر صبح که به دانشکده قدم می گذاشتم ...

نفرت دوباره ی دیدار شما تا جلوی در کلاس هم بدرقه ام می کرد...

خوشحالم...

 که صورت های پر نخوتتان دیگر هفته ای 3 روز نه!

که 7 روز هفته آیینه ی دقم نیست..


خوشحالم که از امروز دیگر نمی بینمتان...


امروز آخرین روز دانشگاه من است...

به در دانشگاه میرسم

و توبره ی خستگی های 4 ساله ام را روی سکوی جلوی در خفیفا پرتاب می کنم...

چادرم را به سر می کشم و هوای آخرین روز دانشگاه را به سینه می کشم....

و من خوشحالم...

......................................

+نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت0:37توسط تحفه خانوم | |

خدا را شکر

 خدا را شکر که هستیم هنوز...

خدا را شکر...

شکر که خوشبختی این روزهای مرا بی گمان کسی نمی تواند داشته باشد.

خدا را شکر که هستم...

خدا را شکر می کنم که هستی مهربانم....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت19:9توسط تحفه خانوم | |

سرطان دلتنگی ریشه های سرخوشی ام را این روزها خشکانده است...


هرشب خواب میبینم تورا...وقت آمدن...


7 ماه است که رفته ای...


7 ماه است عشقم را ندیدم...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت13:41توسط تحفه خانوم | |

خدایا

تو شاهد باش....

از هرکدام به وسعت هزار  دریای خون کینه دارم....

خدایا تو شاهد باش....

نمی بخشم آن ها را  که سینه ی پاکم را سوزاندند...

و دستهای نگران ((آرام جان)) مرا در غربت لرزاندند....

خداوندا...

تو شاهد باش....

نمی بخشم آنها را....

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت18:40توسط تحفه خانوم | |

اگر رابطه ی تو با من...


مثل نسبت دوست پسر به دوست دخترش باشد....


که هست...!


دوست پسر یعنی ((بهانه ی هر نفس))...


تقدیم به صاحب این خانه....تقدیم به دوست پسرم



+نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت1:24توسط تحفه خانوم | |

می پرستمت لیلاوار ...


آنچنان که فطرت خدا را...

+نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت1:11توسط تحفه خانوم | |

عجب قصه ایست  با هم بودن ما....


عجب  مجاز و علاقه ای دارد نگاه تو از این راه دور،


 با نوازش دستانت وقتی کنار من بودی....


عجب  مهری دارد نگاه تو وقتی  از این پنجره ی کوچک مجازی ،


نگران پاک ماندن زیبایی هایم می شوی.....


عجب خوش و بشی می کنند حلقه هایمان ،


وقتی تو آن سوی دنیا دستانت را برایم تکان می دهی و من نیز....


عجب نیرویی دارد حرفهای تو هنوز وقتی باید و نبایدم می کنی...


عجب اطاعتی می کند دلم بعد از این همه سال....


چه وفایی می کنم به نبودنت.....


بعد از ماهها قلم برداشته ام امروز تا برایت مرثیه ی دوباره تنها بودن سر دهم...


بگویم که تنهای تنهایم....هیچ کس از تحمل عشق و وفای من خبر ندارد....


هیچ کس تا این اندازه سختی کشیدنم را از دوری ات نمی داند....


حالا همه ی دنیا می دانند که تو مهمان شهر دیگری هستی....


که تو مهمان جدا افتاده ی کشور دیگری هستی.....


که میان من و تو نقطه چین بسیار است برای آغاز شیون تنهایی...


حالا همه ی دنیا می دانند که ما از هم دوریم....


عجب روزگاریست....


این روزها آدم به آدم وفا نمی کند......


عجب عشقی است عشق ما....


هنوز با این همه سختی، جدایی و فاصله عاشقیم.....


هنوز هر صبح طنین صدای مدانه ی توست که چشمانم را می گشاید....


تویی که زنگ می زنی و با آن صدای مهربانت بیدارم می کنی.....


هنوز تویی که همیشه به فکر منی...


که زنده ام ؟


که مرده ام....؟


کجا و با کی هستم.....؟


تویی که غیرتی می شوی و شاخ و شونه می کشی....


و نگران می شوی و پا پس نمی کشی 


و تویی که سختی می کشی و درس می خوانی

 

و از راه دور مراقبم می شوی...


و پشت و پناه اشکهایم می شوی ...


و با این همه تویی که هر روز و هرلحظه در خاطرم تکرار می شوی....


عجب عشقی است عشق ما...


+نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت23:6توسط تحفه خانوم | |

near,far,wherever you are

i believe that the heart doese  go on

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت15:48توسط تحفه خانوم | |

اشک های بی اختیارم را مجالی برای اندیشه نیست....

می نویسم برایت....


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت21:3توسط تحفه خانوم | |

با ذوق و شوق زیاد میام خونه....

در اتاقمو باز می کنم....

دکمه ی power کامپیوترمو قشار می دم....

میام تو اینترنت....

منتظر پیغام، میل ،یا نشونی از تو ام تو این دنیای مجازی....



ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت21:55توسط تحفه خانوم | |

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مَه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بختِ غبارآگینی

نیِ محزون مگر از قربت فرهاد دمید

که کند شِکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آئین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت آئینی!

استاد محمدحسین شهریار

.....................................................................................

27شهریور سالروز درگذشت استاد سیدمحمدحسین شهریار  و روز شعر و ادب فارسی  گرامی...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت12:34توسط تحفه خانوم | |