عجب قصه ایست  با هم بودن ما....


عجب  مجاز و علاقه ای دارد نگاه تو از این راه دور،


 با نوازش دستانت وقتی کنار من بودی....


عجب  مهری دارد نگاه تو وقتی  از این پنجره ی کوچک مجازی ،


نگران پاک ماندن زیبایی هایم می شوی.....


عجب خوش و بشی می کنند حلقه هایمان ،


وقتی تو آن سوی دنیا دستانت را برایم تکان می دهی و من نیز....


عجب نیرویی دارد حرفهای تو هنوز وقتی باید و نبایدم می کنی...


عجب اطاعتی می کند دلم بعد از این همه سال....


چه وفایی می کنم به نبودنت.....


بعد از ماهها قلم برداشته ام امروز تا برایت مرثیه ی دوباره تنها بودن سر دهم...


بگویم که تنهای تنهایم....هیچ کس از تحمل عشق و وفای من خبر ندارد....


هیچ کس تا این اندازه سختی کشیدنم را از دوری ات نمی داند....


حالا همه ی دنیا می دانند که تو مهمان شهر دیگری هستی....


که تو مهمان جدا افتاده ی کشور دیگری هستی.....


که میان من و تو نقطه چین بسیار است برای آغاز شیون تنهایی...


حالا همه ی دنیا می دانند که ما از هم دوریم....


عجب روزگاریست....


این روزها آدم به آدم وفا نمی کند......


عجب عشقی است عشق ما....


هنوز با این همه سختی، جدایی و فاصله عاشقیم.....


هنوز هر صبح طنین صدای مدانه ی توست که چشمانم را می گشاید....


تویی که زنگ می زنی و با آن صدای مهربانت بیدارم می کنی.....


هنوز تویی که همیشه به فکر منی...


که زنده ام ؟


که مرده ام....؟


کجا و با کی هستم.....؟


تویی که غیرتی می شوی و شاخ و شونه می کشی....


و نگران می شوی و پا پس نمی کشی 


و تویی که سختی می کشی و درس می خوانی

 

و از راه دور مراقبم می شوی...


و پشت و پناه اشکهایم می شوی ...


و با این همه تویی که هر روز و هرلحظه در خاطرم تکرار می شوی....


عجب عشقی است عشق ما...