تفدیم به آرام جانم:اگر نبودی تحمل دنیا میسر نبود...
در سالن بزرگ و غریب دانشگاه نشسته ام...
مدیر دانشکده سخنرانی می کند...
میان این همه دانشجو چهره ها همه قریب و اما غریبه اند...
و من خیال دیگری توهم میکنم...
هنوز در حال و هوای مدرسه ام...
دهانم بوی صداقت می دهد امروز...
نگاه پاک من خبر از پرنده ای می دهد
که تا چندی پس از این ،در حصار پوشش جدیدم فوت می کند.
چادر سیاه اجباری که دم در سرم کردید ،چندان بی تابم نکرده...
من بی خبر از دنیای زشت دانشگاه...
برای آغاز یک دوره ی جدید تحصیلی خوشحالم....
آری ...امروز اولین روز دانشگاه من است...
برای تو اما همانجا،در همان سالن عریض و طویل دانشگاه که نشسته ام
پیامک می دهم:
موافقی اولین روز دانشگاه رو بپیچونم؟
و با تو اولین روز دانشگاه را آغاز می کنم....
آغازی سبز به تلخی 3 سال و اندی تجربه ی دانشگاه رفتن من..
....................................................
دی ماه 1390
به در دانشگاه که میرسم،
توبره ی خستگی های 4 ساله ام را روی سکوی جلوی در خفیفا پرتاب می کنم...
دلم پر از چرک و خون است...
چرک و خون و نفرت...
جز بدی چیزی از شما سیاه پوشان و سیاه ریشان ندیدم...
دلم از جهل و خودخواهی هایتان به هم می خورد...
دهانم بوی ناسزا می دهد...
با روح بکر و پرصداقتم چه کردید؟
تن هایتان بوی ریا می دهد...
مرگ بر شما دوستان...
به در دانشگاه میرسم
توبره ی خستگی های 4 ساله ام را روی سکوی جلوی در خفیفا پرتاب می کنم...
چادری که با نفرت بر سرم انداختید را ...در می آورم
مثل یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند
این جامه ی سیاه که به دورم پیچیده اید...
بار درد و بغض و نفرت 3 سال و نیمه ام....
بار بدی هایی که از شما دیدم...
بار سخت بدترین روزهای زندگی ام...
بر روی آن سنگینی می کند...
به یاد می آورم...
فرزند 3 سال و نیمه ی پند و اندرزها و نگاه خود پرستتان را
که از روز اول در دامنم گذاشتید...
این روزها به اندازه ی دیو دوسر قد کشیده در کمین خونتان نشسته...
هیچ کس مثل خودتان نمی توانست اینگونه از بن تیشه به ریشه ی شما بزند....
با فکر پاک و احساس درست من چه کردید؟
همان یک سر سوزن دین و ایمانم را هم شما با دینداریتان دزدیدید.
باورم را چپاول کردید...
و در کنار شما بسی روزهای شاد جوانی ام ناشاد شد...
قسم به تار موهای من که گاهی بی غرض از پیشانی ام پیداست،
قسم به تار موهای من که در نگاه هرز تو معصیت است...
باور کن هرزگی در نگاه و فکر و ایمان توست...
باور کن که من با همان معصیت که تو می گویی هزار بار پاک ترم از تو
از تو که یک شبه از بیم ترشیده شدن به اولین خواستگارت بله می گویی
و عقد می شوی
و یکشبه زیر چادر از خواستگار دیروز و شوهر امروزت حامله می شوی...
تن تو آبستن عقده است...
تن تو آبستن عقده است و هر روز برای شوهر پیدا کردن استخاره می کنی...
تن من اما در بکارت عشق مردی به سر میبرد...
که 4 سال در وفای او حتی از راه دور هم خطا نکرد...
تن من از همان اول که دیدمت باکره بود....
تن تو از روز اول آبستن کج خیالی های تو بود...
تن من اما هر روز به واسطه ی نگاه تو ننگین می شد
و اما فاحشگی های فکر تو هر روز صدقه سر موهای پشت لب و ابرو هایت مثلا پاک می شد.
من دخترم...
دختری که در آستانه ی جوانی عاشق شد...
من دخترم ...
یک دختر معمولی...
که به پای عشق ایستاد...
اما سر بلند نکرد تا نگاه مرد دیگری را حتی ببیند...
و من دخترم
دختری که هرزگی های تو را وقتی چادرت را برای سوژه ات باز می کردی دیده بود...
دختری که در مترو تو را با پسرها دیده بود...
که چادرت را روی صندلی کنار نصیحت های خواهرانه ات به او جا گذاشته بودی...
دختری تو را دیده بود...
که جانمازهایت را هر روز ....
وقت ناهار ...
برای او که نمازش را مرتب نمی خواند آب می کشیدی....
و شب ها وقت خواب...
با غریبه ای که نمی شناختی اس ام اس های زشت می زدید...
من دخترم...
دختری که تو را دیده...
دختری که تو را هر جایی دیده...
تو را شناخته...
دختری که مرد و زنتان را خوب شناخته...
دختری که خیانتهایتان را به شوهر هایتان نا خواسته کشیک کشیده...
دختری که معنای لاس زدن را با شما شناخته...
دختری که میان نماز ها و سفر ه ها و نذر و احسان هایتان....
با نمایشگاههای اتومبیل های مدل بالای عباس آباد که در آنجا ول می گردید...
ارتباطی ندیده...
شما دروغ می گویید...
همه تان...
استثنا ندارید...
شما دروغ می گویید...
به دروغ گویی خو کردید...
شما ریا کارید...
شما برای مردها یکدیگر را می فروشید...
شما با دوست پسرهای دوستتان روی هم میریزید...
مردها و پسر هایتان چه راحت زن صیغه می کنند
در حالی که شما عشق صیغه نخوانده ی مرا با تنها مرد زندگیم زیر سوال می برید...؟
وارد حیاط دانشکده می شوم...
در و دیوار این حیاط هم دلم را به میزند...
امروز آخرین روز دانشگاه من است...
و من خوشحالم...
...هر صبح که به دانشکده قدم می گذاشتم ...
نفرت دوباره ی دیدار شما تا جلوی در کلاس هم بدرقه ام می کرد...
خوشحالم...
که صورت های پر نخوتتان دیگر هفته ای 3 روز نه!
که 7 روز هفته آیینه ی دقم نیست..
خوشحالم که از امروز دیگر نمی بینمتان...
امروز آخرین روز دانشگاه من است...
به در دانشگاه میرسم
و توبره ی خستگی های 4 ساله ام را روی سکوی جلوی در خفیفا پرتاب می کنم...
چادرم را به سر می کشم و هوای آخرین روز دانشگاه را به سینه می کشم....
و من خوشحالم...
......................................
تورا من چشم در راهم...من از یادت نمیییییی کاهم...