ریزش مو
حال من خوب است...
روبه رویم آینه ایست
که خود را در آن شناخته ام...
در دستانم شانه ایست
و در دلم ...
در دلم چشمانیست سیاه...
که شبیه بیشعوری های گاه و بی گاه من است...
حال من خوب است...
روبه روی آینه ایستاده ام...
در درون آیینه دختریست که از ظهر آدینه بیزار است...
و در دستانش هنوز حلقه ای با نگین آبی توهم می کند...
چشمان سیاه من دختر سفیدروی مهتاب گونی در آینه یافته است...
چشمان سیاه من
زیبایی های خاک گرفته ی جسم دختری را از درون آینه دید میزند....
چشمان سیاه من
زیبایی های متروکه ی جسم دختری را از درون آینه دید میزند که
مدتیست به انتظار کسی دست به صورت نبرده است...
چشمانش رنگ حسرت...
نگاهش رو به شرق...
و لبهایش زمزمه ی دلتنگی می کند هر دم...
حال من خوب است...
گاها جمعه عصرها که می شود، بی تاب کسی می شوم که نیست...
حال من خوب است...
هنوز یاد حلقه ای که دادی و پس گرفتی در ذهن من است...
کمی اگر شبیه هم نسلان خود باشم شاید ...
دوباره آن چشمهای سیاه در دلم پدیدار شوند...
چشمانی که شبیه بی شعوری های گاه و بی گاه من است...
و اگر روی زیادی بهش بدهی ناغافل به شک و تردیدها و بددلی ها و هذیان های مفت سرم چشمک می
زند...
حال من خوب است...
روبه رویم آینه ایست
در دستانم شانه ایست...
دست به سر می برم...
شانه به سر می کشم...
اولین شانه را از حرص نبودنت...
دومین شانه را از حرص ندیدنت...
و سومی را از حرص و حسرت نبودن و ندیدن زیبایی هایم می کشم...
نیستی که ببینی مرا...
که چه می کشم...
چهارمی را پر از درد برای بی کسی هایم می کشم...
پنجمی را از بیخ سر به یاد دعواهایت می کشم...
ششمی را برای خودم به سبک عقده های خودم می کشم...
هفتمی اما تقصیر توست
که با این همه عشقی که داشتی اما تنهایم گذاشتی...
یک بار که نه...بارها و بارها تنهایم گداشتی
و شوخی نیست این همه تنهایی که تو برایم گذاشتی...
هشتمی را در خلسه ی عمیق خاطرات باهم بودنمان...
و مابقی را...
پر از درد و سردرد می کشم...
شانه به سر می کشم و ...
این روزها...
ریزش موهای سیاه بلندم را حسرت می کشم...
حال من خوب است این روزها
فقط اندکی مو لای شانه ام پیچیده...
به قدریست که جهانی را سیاه می کند...
تورا من چشم در راهم...من از یادت نمیییییی کاهم...