در اين روزهاي نمناك استوايي...


در اين شهر نا أشناي خالي از اكسيژ ن 


در ميان اين خانه هاي سرد و غريب


در كنار مردم دور و غريبه


با وجود اين همه سرسبزي...


باز هم تنهايم...


تنهايي چيزي نيست كه بتوان براي كسي تعريف كرد...


تنهايي چيزي نيست كه كسي حتي از دور نگاهش كند...


در تنهايي فقط تنهايي...


و در شرق...


در اين روزهاي مرطوب و شبهاي باراني...


در اين باران بي احساس طولاني...


هميشه اين حس با تو هست...


كه تنهايي....


كه در تنهايي خود تنهايي...


دل تنگي چيزي نيست كه با گذر زمان و سبقت لحظه ها حل شود.


دل تنگي را با صبر و تامل هم نميتوان از يادها برد..


دل تنگي و تنهايي احساسي است كه در شرق هميشه همراه أدمي است..


و من در اين تاريكي...


در اين بي هوايي...و دل تنگي...


در اين تكرار ملال اور عادت ها...


در اين روزهاي سخت و پر ركود..


دل به دو چشم سياه بسته ام اين روزها...


دل به دو چشم سياه اشنا بسته ام اين روزها...


در اين روزهاي سرد پاييزي كه از پاييز هم نشاني نيست..


در اين تكرار پرتكرار استوايي...


دل به دو  چشم سياه و دست پر مهر و يك صورت اشنا بسته ام...


دل به يك واژه ي ساده ي چهار حرفي...


در اين قحطي هم دردي...


در اين خشكسالي جانكاه احساس...


من  نگاهم به سمت خانه ايست كه بر سردرش چهار قل كوبيده باشند...


نه مثل يك نوستالژی  چند ده ساله...


من   نگاهم به سمت خانه ايست كه بر سردرش ايمان و ارزش كوبيده باشند..


مثل يك اعتقاد هزار و  چند صد ساله...


من چشم به استشمام مجاني عطري اشنا...


و گوش به يك كلام بي منت ايراني دارم...

 

يك واژه ي ساده ي چهار حرفي...


دلم براي كسي تنگ است..


براي يك زيبا...


در ميان اين همه زشتي...


براي دو چشم سياه اريايي...


براي لحظه اي اطمينان...


براي ساعتي هم صحبتي كه نه!براي اندكي همزباني...


براي پاكي و اعتقاد...


براي صميميت


براي عشق

 

براي معصوميت...


براي يك واژه ي ساده ي چهار حرفي...


و يك جفت  چشم سياه...


دلم براي يك دنيا  واژه و مفهوم تنگ است...


دلم براي چيزهايي كه گم كردم...


و براي عشق هايي كه جايشان گذاشتم...


دلم براي خانه اي تنگ است كه اينه و قران به خود ديده باشد...


كه بر سفره ي ان نان و نمك احترام داشته باشد...


دلم براي وفا...


براي تعهد...براي يك دوستي با قدمت....


دلم براي اصالت تنگ است...


و خداي را سپاس كه در ميان اين همه دل تنگي...


تو يك جفت چشم سياه راستگو داري...


و دستاني مهربان...


و يك دنيا اصالت كه هميشه همراه تو هست...


و يك خانه ي پاك و پرقداست با  چهار قل و  اينه و قران روي طاقچه داريد...


خداي را  سپاس كه در كلام امروزيت هنوز اندكي صداقت داري...


يك اعتقاد سبز و سفره اي پر بركت داريد....


يك سادگي بي انتها...و يك قربت دل اشنا داريد...


و يك  واژه ي ساده ي چهار حرفي 


يعني يك سلام بي مدعا داريد....


و خداي را  سپاس كه در ميان اين همه  دل تنگي...


تو با تمام زيباييت هستي...


خداي را  سپاس كه هستي


 و وجودت گرماي دلنشين سرزمينم را هنوز به من ياداوري 


ميكند....

خداي را  سپاس كه هستي 


و اوازهاي شرقي ات را هنوز فراموش نكرده اي...


خداي را  سپاس كه ميان اين همه دل تنگي


 نگاه اشنايت..


چشمهاي سياهت...


صورت كوچك و دستهاي مهربانت... 


شادي هاي سترگ زندگي من هستند...


و خداي را  سپاس كه او مارا ساخت و ما خورا نساختيم...


كه او مارا خواست و ما خود را نخواستيم..


كه اسمان ابي او لبريز نگاه ما بود و ما در خود نظري نكرديم...